هیش !!!
خلوتمو به هم نزن
بی سرو صدا بیا تو
اصلا واسه چی بیای ؟ دنبال چی میگردی؟ تو هم میخوای مثل همشون بیای و بری؟
بابا هیچ چی نیست اینجا
ایناهاش تاریکی . یه مرد . آتیش سرخ سیگار و ۲ تا چشم که تو تاریکی دارن بهم زل میزنن
چیه ؟ انتظار داری بازم شعر عاشقونه واست بخونم ؟
بابا بس کن این فلسفه بافیا رو
سیگار؟
اوه یادم رفته بود سیگار به کسی تعارف نکنم
چرا نمیشینی؟ بیا اینجا روبروی خودم بشین !
ههه اینو نیگا خودش سیگار داره کلک
<هوووووف> چه جالب تو تنها کسی هستی که وقتی تو صورتش فوت میکنم چشاشو نمیبنده
<هههههی> خسته شدم میفهمی ؟ د نمیفهمی دیگه فقط بر و بر من و نگا میکنی
پاشو برو دیگه با تو هم حال نمیکنم
یه دستمالی چیزی این دورو برا نیست ؟؟ این آیینه هم کثیف شده... !!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:46 توسط آرمین
|
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی
ازم دل میکنی مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
منم اون که تورو داده به مهتاب
کسی که روت و می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
میخوام یادم بره دست خودم نیست
تا مه راه و نپوشونده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمیتونم بمونم
تا مه راه و نپوشونده نگام کن.....

+
نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 16:58 توسط آرمین
|
انگار مدتی است که احساس میکنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس میکنم که کمی دیر است
دیگر نمیتوانم هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم .انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی ...
آه
مردن چقدر حوصله میخواهد
با این همه تفاوت احساس میکنم که کمی بی تفاوتی بد نیست
امضای تازه ی من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره پیدا کنم
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد ....
آنجا که یک کودک غریبه
با چشمهای کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چقدر شبیه من است !
آه ای شباهت دور ای چشمهای مغرور !
این روزها که جرئت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو رو به خواب ببینم !
بگذار در خیال تو باشم
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
یک سال دیگر هم سپری شد

+
نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 6:38 توسط آرمین
|
تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه كردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه
قلم را شكستم
به كنجي خزيدم
به ماتم نشستم
نوشتم سكوتو
صدا ميشنيدي
به هر خط شكستم
تو گفتي نديدي
مي تونستي از تب
ترانه بسازي
دلي رو كه بردي
دوباره ببازي
مي تونستي ماهو
به خوابم بياري
رو پيشوني شب
ستاره بذاري
اگر بي اجازه
تو شعرم نشستي
چرا دل بريدي
چرا دل نبستي
تموم شد ترانه
چشات غرق خوابه
سوال من از تو
هنوز بي جوابه
تموم شد ترانه
به پايان رسيدم
اگر گريه كردم
اگر دل بريدم
تموم شد ترانه ....

+
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 10:8 توسط آرمین
|
می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
با یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن درد هام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شدروی دریا خونه ساخت
برای او که کاخ ارزوهایم را فرو ریخت.....

+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:21 توسط آرمین
|
آه اگر روزي نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامي دستان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صدای تو
گوشه آواز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر ديروز برگردد
لحظه اي امروز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده...

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 15:28 توسط آرمین
|
زندگي چيست؟؟!!!...
زندگي شايد رود خانه اي ست بي آب . درختي ست بي برگ . خورشيدي ست بي نور
زندگي شايد عطش باران است . نم شبنم بر برگ . طپش قلب ستاره در شب
زندگي شايد نيست. رفته است از دل من. مرده است در دل تو .زندگي شايد بي حضور پرسه زدن در کوچه بي نور است
بي غرور زجه زدن در جهت باران است
زندگي شايد نيست
زندگي شايد مرده باشد در عمق ترانه . يا در گوشه اي از آسمان پر ستاره
زندگي شايد من باشم
با چشماني خسته، با دلي شکسته. با حضوري بي عشق. با وجودي بي مهر
زندگي شايد تو باشي. با طنيني از دريا . با نسيمي از طوفان. با عبوري از آسمان پر ستاره
زندگي شايد نيست!
زندگي چيست؟!!
تو به من عشق بده
تو به من نور بده
تو بگو با من
از جهت باران گو
از آسمان پر عشق
از عبور يک شهاب
تو بگو با من
زندگي چيست؟؟!!!...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 7:46 توسط آرمین
|

عمریست همه جا به دنبال تو می گردم
در زندان تنهایی ام به تو می اندیشم
و در انبوه واژه ها فقط نام تو را می جویم
اکنون بی حضور تو در ساحل دریا
نامت را بر موجی می نویسم
موج پیش می آید و مرا چون ذره ای در بر می گیرد
و عاقبت من در نام تو غرق می شوم .....

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:3 توسط آرمین
|
عاشقانه ترین نگاهم را روی قایقی از باد نشاندم
وپارو زنان به سوی تو فرستادم
وقتی به ساحل نگاه تو رسید
تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد . . .

+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 22:25 توسط آرمین
|
انتظار واژه غریبی است
واژه ای که روزها . ماهها و شاید هم سالهاست
که با ان خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار
هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من
خواهم ماند در انتظار تو

+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 14:0 توسط آرمین
|